شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دیدار در شب

منبع: نمکستان

127

1398/9/24

15:10


شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دیدار در شب و چهره ی شگفت از آن سوی دریچه  به من گفت : حق با کسیست که می بیند من مثل حس گمشدگی وحشت دارم اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید ؟ من ، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک […]

شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دیدار در شب

شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دیدار در شب

و چهره ی شگفت از آن سوی دریچه  به من گفت :

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه ی قبرستان موشی به نام مرگ جویده ست .

و چهرهء شگفت با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب می ربودشان

و بر تمام پهنه ی شب می گشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد باور کنید من زنده نیستم

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

می دیدم ، آه ، ولی او …

او بر تمام این همه می لغزید

و قلب بی نهایت او اوج می گرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

حق با شماست

من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب  بسوی ماه می گریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

من فکر می کنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می دادند

و گشتیان خستهء خواب آلود با هیچ جیز روبرو نشدم

افسوس من مرده ام

و شب هنوز هم گوئی ادامه ی همان شب بیهوده ست

خاموش شد

و پهنه ی وسیع دو چشمش را احساس گریه تلخ و کدر کرد

آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی چیزی بجز تفاله ی یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب ( این کتیبهء مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند)

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

” دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند .”

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

” سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  ”

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل م یروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد : خداحافظ

شعر زیبا و شنیدنی فروغ فرخزاد به نام دیدار در شب

مطالب مشابه


نظرات


تصویری


ویدئو