داستان کامل قسمت دوازدهم سریال بی همگان از شبکه ۳

منبع: جدول یاب

6

1401/9/4

20:56


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت دوازدهم سریال بی همگان به کارگردانی بهرنگ توفیقی و تهیه کنندگی مهران مهام را می خوانید، با ما همراه باشید. این سریال روایتگر زندگی امیرعلی شخصیت اصلی سریال بی همگان است، او پس از آزادی از زندان در تلاش می باشد تا سال‌ های از دست رفته را جبران کند و زندگی تازه‌ای را برای خود بسازد، اما سرنوشت شرایط دیگری را برای او رقم می‌ زند و او برای رسیدن به خوشبختی ناگزیر است تا با مشکلات بزرگتری دست و پنجه نرم کند و…

قسمت دوازدهم سریال بی همگان

مهندس یوسفیان جلو می رود و مقابل دخترش می ایستد و می گوید کجا داری به جز خونه پدرت که او هیچی نمیگه و بی هیچ حرفی از خانه بیرون می زند، مهندس یوسفیان هم به امیرعلی میگه اگر پای پلیس و وسط نکشیدم فقط به خاطر پدرت بود و می رود…

امیرعلی شوکه رو به رضا میگه خیلی نامردی، نباید این کار و می کردی که ریحانه خانم رو بهش میگه پدرت به آقای یوسفیان زنگ زده، کار رضا نیست…

امیرعلی، با حالت قهر به داخل اتاقش می رود و رضا هم همه چیز را برای آن ها تعریف می کند و آقا قاسم عصبی میگه این بار دیگه خودم میرم سراغ اسلان تا حساب کار دستش بیاد…

مهندس یوسفیان تمام مسیر در راه با الناز حرف می زنه و میگه تو با این کارات من و جلوی امیرعلی و خانواده اش تحقیر کردی که الناز جرئت پیدا می کنه و میگه من نمی خواستم برم و هر چی به شما گفتم نشنیدی، می ترسیدم شما بفهمین، نمی دونم چرا هر طور که شده می خواین از دست من راحت بشید که پدرش با چشم های گرد شده نگاهش می کند و می گوید از حالا به بعد دیگه کاری باهات ندارم و هر کاری که دلت بخواد می تونی انجام بدی، بعد هم الناز را از ماشین پیاده می کند و می رود…

الناز با چشم های اشکی از ماشین پیاده می شود و حسابی ترسیده که پدرش کمی جلوتر می ایسته و میاد عقب تا او را سوار کنه، اما اجازه نمیده جلو بشینه و میگه نمی خوامم نگاهم بهت بیوفته و ببینمت…

نورا خواهر زاده امیرعلی به سمت داییش میره و خودش را در بغلش می اندازد، ریحانه خانم دوان دوان به اتاق امیرعلی میره و میگه پلیس ها اومدن دنبال تو که امیرعلی از جاش بلند میشه و بیرون میره تا ببینه چی شده که می بینه شاپور هم آن جا است و ادعا داره که او اسلان را زده و الانم توی کما است…

رضا و آقا قاسم هر چی تلاش می کنند برای پلیس ها توضیح بدهند که کار امیرعلی نیست، آن ها قبول نمی کنند و امیرعلی را با خودشان می برند…

از بیمارستان به کارواش زنگ زده اند تا خبر اتفاقی که برای اسلان افتاده را به پدرش آقا کرامت بدهند…

آقای حیدری اول صحبت می کند و بعد به سمت آقا کرامت می رود و او را راهی می کند تا جایی همراهیش کند که او جا می خورد و نگران می شود، آقای حیدری هم میگه تو راه همه چیز را بهت می گویم و می روند…

قبل از رسیدن آقا کرامت به بیمارستان، عملیات احیای اسلان ناموفق می شود و او از دنیا می رود، آقا کرامت همان جا روی زمین می نشیند و توی سرش می زند، رضا هم برای عرض تسلیت به سمتش می رود و از طرفی دیگر نگران وضعیتی که برای امیرعلی پیش میاد، می باشد…

پلیس ها بازجویی امیرعلی را شروع کرده اند، امیرعلی زیربار هیچی نمی رود و می گوید من او را نکشتم و تا الانم تمام حرف هایم راست بوده… مسئول پرونده رو به امیرعلی میگه که امیدوارم قاضی پرونده هم بپذیره و باید صبر کنیم تا اسلان به هوش بیاد که همون لحظه مامور دیگری وارد می شود و می گوید اسلان تموم کرده است…

خانواده امیرعلی در کلانتری هستند که رضا به اون جا میره و میگه اسلان یه ساعت پیش تموم کرد و از فاطمه می خواد مادر و پدرش را به خانه ببرد تا او خودش باقی کار ها را انجام بدهد…

مهندس یوسفیان در خانه با فروغ مادر الناز تلفنی حرف می زند و عصبی است؛ به نظر میاد فروغ قصد داره که الناز پیش او بره که مهرداد میگه بهتره خودت دست به کار بشی، دخترت عاشق یه قاچاقچی شده و من دیگه از پسش برنمیام…

مهشید دخالت می کند و از این که سریعا به فروغ زنگ می زنه و گزارش میده او را سرزنش می کند و می گوید بهتره به جای این کارا خودت حواست به دخترت باشه نه اون…

مهرداد عصبی میگه اگر پاش بیوفته تو خونه حبسش می کنم که مهشید آب پاکی را روی دستش می ریزد و می گوید پس بهتره اصلا رو من حساب نکنی و می رود…

ریحانه خانم دائما بی تابی می کند و فاطمه هر چی تلاش می کنه او را آروم کنه موفق نمیشه و لحظه ای گریه های مادرش بند نمی آید…

هر کدام از اعضای خانواده امیرعلی به نحوی حالشون خرابه و همشون هم خودشان را طوری نشان می دهند که حالشون خوبه و باید حواسشون به اون یکی باشه…

پلیس ها در حال انتقال امیرعلی به زندان هستند، رضا هم آن جا است که امیرعلی بهش میگه به الناز زنگ بزنه و همه چیز را برایش تعریف کند، رضا هم بهش میگه من واست وکیل گرفتم و لازم نیست نگران چیزی باشی که او میگه من دیگه کارم تمومه و می رود…

مریم و بچه هاش در خانه نشسته اند که آقا کرامت به آن جا می رود، مریم از دیدن یهویی عموش نگران شده و ازش می پرسه چی شده که او هیچ حرفی نمی زند، آقا کرامت در سکوت نشسته و کمی بعد به حیاط میره که مریم هم متوجه میشه و تنهایی به دنبالش می رود، آقا کرامت هم در آخر با گریه میگه اسلان فوت شده و باید رخت عزا بپوشیم…

مریم شوکه از شنیدن این خبر میخ کوب سرجایش ایستاده و هیچ واکنشی ندارد…

مهندس یوسفیان به کارخونه رفته و ارشیا هم به اتاقش میره و فکر می کنه که گرفتگیش به خاطر رفتن الناز است که او میگه الناز نرفت و منم تصمیم دارم به ازدواجش با امیرعلی رضایت بدم تا حداقل دخترمو از دست ندم…

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

نظرات